تبليغاتX
کارامد
این شب های سی سالگی چهارشنبه نهم فروردین 1391
انگاری همین دیروز بود دسته گل به دست دیدمش با هم رفتیم رستوران سورنتو از دیدن علی مصفا و لیلا حاتمی با هم تو میرداماد گفت و با هم گرون ترین غذایی که تا به آن موقع خورده بودیم  رو  سفارش  دادیم. نوزده هزار تومان غذا شد و هزار تومان انعام گذاشتیم! اینجوری بود که تولد بیست سالگیم سپری شد.

الان ده سال می گذره و ما هر جا رستوران میریم مجبوریم یه ۵ هزار تومانی بزاریم رو میز که اونی که میز و تمیز می کنه از شدت کثیف کاری دخترمون پشت سرمون لعن و نفرین نفرسته.

دیروز دیدن عکسای این ده سال سنگینی خاطراتی رو  زنده می کرد که زمان اتفاقشان انگار تو همین هفته بود. خاطراتی که در عین تازگی غبار فراموشی رو همراه داشت.

سی تا شاید بدترین تعداد شمعی باشه که بشه روی کیک تولد گذاشت. سی سالگی شاید سنگین ترین کشیده ای باشه که از  گذر ایام می خوریم و تولد سی سالگی شاید غمگین ترین زادروز هر آدمی ولی امروز فقط عکس های  آخری رو می بینم  از روزی که سبا به دنیا آمد و مقابل چشمانم بزرگ شد. امروز شاید غصه خاطرات گذشته و فرصت های ار دست رفته را بخورم ولی چشم امید قد کشیدن دخترم پاسخ همه فرصت سوزی ها و سبکی همه سنگینی خاطرات گذشته است.

خدایا .......... رحمتت رو شکر

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

نقش روسای شعب در بانکداری موفق جمعه بیست و پنجم آذر 1390

هر چند نقش مدیران میانی در سازمان ها اغلب نادیده انگاشته می شود اما تاثیر مهارت های آنها بر موفقیت سازمان و به خصوص در سازمان های دانش محور دارای رقابت آزاد بسیار زیاد است. تحقیقات نشان داده است که مدیران میانی در کیفیت اجرایی شرکت ها بیشترین نقش را داشته اند. مهارت های آنان اغلب به وسیله آموزش های سازمانی قابل جایگزینی نیست و مدیران میانی موفق در هر شرکتی که باشند، این مهارت خود را در خدمت سازمان به کار می برند و موفقیت مجموعه را رقم می زنند.

 

اتان مولیک، استاد مدیریت دانشگاه وارتون، پیامی برای شرکت ها دارد: "توجه دقیق تری به مدیران میانی خود داشته باشید. چه بسا آنها نسبت به هر بخش دیگری از سازمان، تاثیر بزرگتری بر کیفیت اجرا در شرکت داشته باشند." به عبارت دیگر مدیران میانی اغلب بیش از حد تحت نظارت هستند و گاه حتی بدنام هم می شوند، اما آنها را نمی توان با هیچ بخش دیگری از شرکت جایگزین کرد. این باور که تفاوت های اجرایی بین شرکت ها عمدتاً به فاکتورهای سازمانی مثل استراتژی بازرگانی، سیستم های مدیریتی و فعالیت های منابع انسانی مربوطند و نه تفاوت بین کارمندان بسیار دیرپاست و اهمیت مهارت ها و ویژگی های فردی وقتی به طور خاص مهم می شوند که بخواهیم میزان کارایی موسسه را در صنایع و حوزه هایی اندازه بگیریم که به نوآوری کمک می کنند؛ حوزه هایی مثل نرم افزار، بازار، مشاوره و خدمات مالی و اعتباری.
در فعالیت های بانکی، روسای شعب نماد اصلی ترین مدیران میانی سازمان می باشند. بنابر اظهار نظر بسیاری از مدیران موفق صنعت بانکداری، از نظر مشتریان شعبات بانکی، رئیس هر شعبه به مثابه مدیرعامل همان بانک است. نمونه بارز این مدعا در مرور درخواست های مشتریان ار روسای شعبات بانکی نهفته است. مواردی از قبیل درخواست تغییرات عمده در سودهای بانکی و شرایط اعتباری.

تاثیری که روسای شعب بر فعالیت بانکی دارند از نقش کلیدی آنان در حوزه مدیریتی شان نشات گرفته می شود. وظایفی مانند مدیریت و تخصیص منابع و نظارت بر ضرب الاجل ها که همان مسئولیت هایی است که اغلب بروکراتیک و روزمره دانسته می شود و آنها را جنبه خسته کننده تر کسب و کار می دانند.

اگر بخواهیم مدیریت سازمانی نوین را در شکل فرآیند محور بودن آن تصور کنیم؛ شاید نمونه بارز آن "صرفه به مقیاس ناشی از تولید انبوه برای کاهش هزینه" است. مثال مجموعه ای که مکانیزمی پیچیده برای خدمات بهینه گرد هم می آورد و در این مکانیزم هر فرد قابل جایگزینی و تعویض با فرد دیگری است که همان آموزش های فراگیر و همه جانبه را از سر گذرانده باشند. این مکانیزم به هیچ نوع مهارت فردی وابسته نیست، بلکه در عوض به فرآیندهایی در سطح شرکتی بستگی دارد که افراد مناسب را برای نقش های مناسب استخدام می کند و آموزش می دهد. با این حال و با دانستن اینکه صرفاً با بررسی مدیران رده بالا نمی توان دریافت که چرا برخی از شرکت ها از سایرین بهتر عمل می کنند، صنایع نو ظهور بیشتر بر دانش و نوآوری متکی اند تا فرآیندهای داخلی.

با چنین الگویی مدیران میانی بانکی یا همان روسای شعب بهتر از نوآوران اتاق های فکر و یا استراتژی شرکت ها توجیه گر تفاوت ها در کیفیت اجرایی هستند. به عبارتی دیگر ارائه دستورالعمل های نوآوری و خلاقانه از طرف واحدهای R&D و یا مدیران ارشد به تنهایی برای ایجاد تغییر در کیفیت اجرای امور کافی نمی باشد بلکه این نقش مدیران میانی است که گردآوردن و هماهنگ کردن این تغییر را به همراه می آورد. در حقیقت واقعی شدن طرح های مالی و اعتباری بانکی توسط روسای شعب اجرا شده و این امر می تواند با برانگیختن واحدهای اجرایی شعبه به خلاقیت جمعی همراه شود.

نکته قابل تامل توانایی های اجرایی روسای شعب در بررسی موفقیت آنها در نتایج بازخوردی سازمان های متفاوت است. به این ترتیب که قضیه بر سر کسی نیست که تنها برای یک سازمان خاص مناسب است، مهارت های آنان برای هر جایی کاربرد دارد. به عنوان مثال جذب روسای شعب موفق بازنشسته توسط موسسات مالی خصوصی امری رایج بوده که نتایج مثبت آن بلافاصله قابل اندازه گیری است. لذا مشخص است که مدیران میانی از شمایل مهره های یک ماشین خارج بوده و چیزی درونشان وجود دارد که آنها را مناسب کاری می سازد که انجام دهند.

مبرهن است که تاثیر روسای شعب بانکی بر فعالیت های مالی مجموعه نه تنها از مدیرات ارشد خلاق بیشتر، بلکه از بقیه سازمان نیز بزرگتر است. متفکرین حوزه مدیریت گرایش دارند تا سازمان را از لحاظ منظر سیستم هایشان بررسی کنند در صورتیکه تاثیر زیاد روسای شعب بانکی بر نتایج عملکرد مالی اثبات می کند که موسسات مالی می بایست توجه بیشتری در زمینه پر کردن این سطوح مدیریت از خود نشان دهند و بهترین افراد را شناسایی کنند و به آنها پاداش دهند.

در حقیقت شغل روسای شعب واقعاً دشوار است. آنها به مدیریت مجموعه ای متناهی از منابع می پردازند، بر اعمال همه کنترل ندارند، می توانند افراد اطراف خود را که به تغییر در مواقع ضروری علاقه ندارند، عصبانی و خشمگین کنند و باید جهتی را بیایند و پی بگیرند که موفقیت را تضمین کند، حتی اگر این جهت محبوب مشتریان و کارمندان نباشد. دست آخر اینکه تمام این اقدامات می بایست با اهداف و استراتژی های موسسه همراستا باشد.

همیشه فکر کردن و شناختن مدیران بی کفایت سهل و آسان است اما به رسمیت شناختن نقش حیاتی این مدیران اهمیت دارد. تشخیص آنکه روسای شعب تضمین کننده گردش اطلاعات و تحقق خلاقیت ها هستند.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مراجع:

1. AMRO Bank Head Office, Henry N. Cobb, 2006, Pei Cobb Freed & Partners

2. Bank Branch Manager Responsibilities, Carl Wolf, eHow Contributor, Wharton university magazine

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
استقاده از مطلب با ذکر منبع بلامانع است

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

بی گناهان در راه پنجشنبه هفتم بهمن 1389
یکی از همکارا یه بچه دو ماهه داره که چند روز پیش تو بیمارستان دی عمل قلب باز داشته!!

از هزینه هاش که بگذریم استرس و نگرانیش قابل توصیف نبود.

اطبا بیماری رو نارسایی قلب و دلیلش رو ...... نمی دونن!

فقط میگن دلیلش مشخص نیست ولی خیلی زیاد شده. میگن اگه سری به بیمارستان های تخصصی قلب بزنید تعداد زیادی از این نوزادانی که نارسایی قلبی دارن رو تو نوبت جراحی می بینید.

بعضیا میگن به خاطر رشد مواد هورمونی و سرطان زا و شاید امواج پارازیت های ماهواره ای و اینا باشه.

...................

.......................

آهای اونی که باعث و بانی این آلودگی هایی!

اونی که دستور تولید بنزین آلوده کننده محیط رو دادی!

اونی که گفتی امواج مضر تو هوا پخش کنن!

اونی که به خاطر سود بیشتر هر آشغال هورمونی رو به خورد مرغ و گاوها میدی!

........

بدون قبل از لعنت به عمر و شمر و ابن زیاد تو رو لعنت می کنم که اولی تر از هر یزیدی هستی.

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

بصیرت چهارشنبه هشتم دی 1389
بصیرت در مصلحت می دونید یعنی چی؟

یعنی خود سانسوری! یعنی خفه خون گیری! یعنی.......فعلاً خداحافظ....

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

سبا سه شنبه دوازدهم مرداد 1389

روز نیمه شعبان پدر سبا شدم!

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

آخرین پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389

هر کاری را که می خواهی شروع کنی "بسم الله" بگو! یعنی الان هم که می خواهم برخیزم "بسم الله" بگویم؟ اصلاً گفتن و نگفتن اش چه فرقی می کند؟ این بلند شدن هیچ برکتی ندارد و هزاران"بسم الله" گفتن هم به دادم نخواهد رسید. شاید این آخرین باری بود که برخاستم! این هم یکی از آخرین های دیگری بود که از دیشب تا کنون مبتلایشان بودم. آخرین بار غذا خوردم؛ آخرین بار مادرم را در آغوش گرفتم؛ آخرین بار سراغ همسرم، پرستو را گرفتم و سکوتی خیره تحویل گرفتم؛ آخرین بار وضو ساختم و برای آخرین بار نماز خواندم و آخرین بار باید می خوابیدم که نشد. حالا برای آخرین بار بلند می شوم و می ایستم. سجاده را نگاهی می اندازم. من چندمین بودم؟ چند نفر قبل از من برای آخرین بار اینجا سجده کردند و دعا خواندند؟ به صورت رامین نگاه می کنم. سرباز خوبی بود. حداقل تو این یک روز آخری که با او آشنا شدم، آدم خوبی بود. البته شاید اگر من هم نگهبان آدم هایی می شدم که قرار است ظرف یک روز آینده بمیرند با آنها خوب برخورد می کردم. چون حال بلند کردن پاهایم را ندارم صدای کشیده شدن دمپایی ام با سطح زمین را به خوبی می شنوم. یاد صدای کشیده شدن دمپایی حاج رضا با کف مغازه اش می افتم. دو تا دستش روی شکمش بود. سلانه قدم برمی داشت و خون روی زمین می ریخت. هر روز با یادآوری این خاطره همان احساس شرم و خشم و پشیمانی به سراغم می آمد و شاید این آخرین مرور این خاطره بود.

روی ساعد دستم احساس خارش دارم. دیشب پشه ای که مشغول گزیدن دستم بود را دیدم. می گویند در زندان برای جلوگیری از بیماری های خونی باید بیشتر مراقب این حشرات خونخوار بود ولی این موضوع هیچ ارتباطی به من نداشت. اگر پشه به جای همان مقدار کم، تمام خونم را هم می مکید، مزاحمش نمی شدم. این آخرین فایده من بود! 

وارد محوطه حیاط شدیم. هوا سرد نیست ولی با نسیم خنک صبحگاهی سردم شد. ترس از مرگ کار خودش را می کند. پاهایم سست شده است و سرما را در عمق استخوان حس می کنم. زیر دست هایم را می گیرند و همراهانم تبدیل می شوند به نگهبان هایی که تقریباً روی زمین می کشندم.

خدایا! این چارچوب دروازه خروج از این دنیا چقدر ترسناک است! دستگیره اش از طناب سفیدی است که حلقه وار در میان چارچوب قرار گرفته و قدم نخست اش بالا رفتن از این چهار پایه است. هیچ موقع فکر نمی کردم که آن چهار پایه هایی را که زیر پل چوبی می دیدم چنین کاربردی هم داشته باشند. این آخرین بالا رفتن و آخرین ایستادن من است. زن و دختر حاج رضا گریه می کنند و همزمان فحش می دهند و آرزوی باقی ماندن در درک جهنم برایم می کنند. شاید این آخرین اهانت شنیدن هایم است. سربازی گفت: "دستانت را عقب بیاور". دستانم را نگاهی می کنم. به هم می مالم و بر صورتم می کشم. این آخرین کاربرد دستانم بود.

قاضی حکم را خواند. از او ناراحت نیستم. دیده بودم که او و وکیل مهربانم چقدر تقاضای عفو از پسران حاج رضا داشتند. با نگاهم از او تشکر می کنم و او هم با چشمانش تاسف را نشانم می دهد. نگاهش جلسه بازسازی صحنه جرم را برایم زنده می کند. آن زمان که توضیح می دادم چگونه وارد مغازه شدم که سیگار بخرم. حاج رضا داشت با تلفن صحبت می کرد. داشتم سیگارها رو می دیدم که کلماتی آشنا شنیدم. داشت آدرس منزل ما را پشت تلفن می خواند. خدایا! چه می گفت؟

 -"حدود 9 اونجا باش!"

من هر روز 7:30 می رفتم و غروب می آمدم خانه.

 -"نه، 10 تومن بسته! بیشتر بهش ندی پروش کنی!"..... "آره، پرستو"

نعره زدم:" چی میگی مرتیکه کثافت؟" گوشی رو گذاشت و اینطرف دخل آمد.

-" آقا رو سننه؟"

گفتم:"داری آدرس خونه من و می دی"

-"به من چه، تو زنت....."

چاقو روی دخل کنار پنیر فله ای تبریز بود. در یک آن کف مغازه خون می ریخت. فقط صدای کشیده شدن دمپایی ها را میشنیدم. زانوانم ست شد و نشستم. زیر مشت و لگدهای دوستان حاج رضا از هوش رفتم و تو بازداشتگاه بهوش آمدم.

زن حاج رضا همچنان در حال لعن و نفرین کردن است. حالا حلقه طناب را هم به گردنم انداخته اند. این یکی نه تنها آخرین باری بود که طناب گردنم انداختند بلکه اولین بار هم بود. پسر حاج رضا آمد جلو. نگاهم کرد. گفت:" دیدی بدبخت! چه فرقی کرد؟ ما رو یتیم کردی. چی شد؟ می دونی زنت چی کار می کنه؟ آخرین بار؛ کی دیدیش؟ می دونی چی بهش می گن؟ می دونی نرخش چنده؟ بدبخت فلک زده! خود بی عرضه ات رو می کشتی. اون زن هرزه ات رو می کشتی."

آسمان را نگاه می کنم. بکش این چهارپایه را که این آخرینم باشد.


وحید مصطفی زاده، اردی بهشت 89

-----------------------------------------------------------------------------------------------

داستان های قبلی، اینجا و اینجا

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

تخت طاووس شنبه چهارم اردیبهشت 1389
پنجشنبه شب گذشته منزل عزیزی میهمان بودیم. سر سفره از کرامات همراهان بود که به ناچار توفیق مشاهده دفاعیات! حاج حسین را در دادگاه! کسب کردیم. درست گوش نمی دادم و ترجیح می دادم فکرم جای دیگر باشد تا شنیدن صدا. منتهی در آن حدی هم که شنیدم قضیه مربوط به برخی اظهار نظرهای خانم شیرین عبادی پیرامون پدیده همجنس گرایی در ایران بود. مثل اینکه خانم عبادی در جاهایی اظهار نظر کرده بود و کیهان از این اسرار! پرده برداشته بود. آقای مدیر مسئول هم همچنان داشت در دادگاه روشنگری می کرد و این موضوع رو تکذیب و تقبیح می کرد و .... از این بگذریم که نه متهم به اتهامات پاسخ می داد و بیشتر نطق می کرد و از این هم بگذریم که اصلاً اگر خانم عبادی هم اظهار نظری کرده مگر در قانون اساسی ابراز عقیده جرم شناخته شده؟

به هر حال، آخر شب به سمت منزل می رفتیم. سر خیابان شهید مطهری (تقاطع ولیعصر؛ درست زیر تصویر استاد شهید) پسری با موهای بلند و آرایش کرده!! کنار خیابان ایستاده بود و بیش از ده خودرو دور و برش جمع شده بودند و مشغول چانه زنی بودند!

عمر و عاص یا ابوموسی؟ مسئله این هم نیست!

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

این وبلاگ هنوز هک نشده شنبه بیست و هشتم فروردین 1389
دوستان می گن: احتیاط کن! عزیزان می گن: چرا؟ همکارا می گن: بی خیال! بقیه می گن: لااقل اسمتو بردار.

یه سری از بچه های مطبوعاتی و رسانه ای چماقدار (همونا) رو تو محیط مجازی می شناسم. می دونم با چه عناوینی کامنت می گذارند و می دونم کجا کار می کنند و می دونم چه شکلی اند! و می دونم چقدر حالیشونه و بیشتر چقدر حالیشون نیست! از این تعجب می کنم که اینهایی که مدعی اکثریت و حکومت و دولت و دین و شهدا و آره و اینا هستند چرا با اسم های دری وری مطلب آپ می کنند و ما که کمی نگاهمان نقد داره اینجوری هستیم؟ این نشون می ده اونها ترسو هستند و ما شجاع؟ یا اونها خودشون هم می دونند که در اقلیت اند و فردا واسشون حرف در میارند و پس فردا شاید بندازنشون اونجا که چیز میشه؟ و یا اونها چون هر کدوم هفت، هشت، ده، پونزده تا وب و اینا دارند مجبورند همین تعداد هم اسم داشته باشند؟ و یا اونها استثناءً تو این موضوع عقلشون بهتر از ما کار می کنه؟ و یا چیزای دیگه ست....
نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

فروردین شنبه چهاردهم فروردین 1389
چند سالیه که هر موقع عید نزدیک می شه زیاد حال و حوصله ندارم! بوی فروردین فقط منو بیشتر تو خودم اسیر می کنه و به کارنامه ام بیشتر دقیق می شم و تاسف بیشتری می خورم!

چه کار میشه کرد؟ روز تولد همیشه یه روز تولده حتی اگه بیست و هشتمیش باشه.

10 فروردین امسال هم گذشت......

" اینک تنها توقعی که از این آسمان داشت این بود که همچون پس زمینه ای آبی و ملایم در پشت عمارت کلاه فرنگی به همان حال همیشگی بماند تا او بتواند گاه به گاه ساعتی لبخند بر لب به تماشایش بنشیند."رومن گاری

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: با عرض پوزش، اینقدر دایه داران اسلام ناب و ولایت و ... در درج نظرات توهین کردند که به ناچار و برای نختین بار نظرات را پس از تایید منتشر خواهم کرد.

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |

زندگی زیر سایه دیکتاتوری شنبه هفتم فروردین 1389

می دانم که باید نوشت، نه برای اینکه میان مقصر و بی گناه تفاوت قائل شد، نه تنها برای اینکه درس گرفت. برای اینکه به مردم کشورم و هر جای دیگری فهماند که پینوشه ها یک شبه از آسمان روی زمین نمی افتند، بلکه این خود مردم هستند که به او بال و پر می دهند و بعد وقتی ماشین آدم کشی آنها قدرت گرفت حتی خود این مردم هم له می شوند. بله، هیچ کس در شیلی فراموش نمی کند که حداقل یک سوم ملت از دیکتاتوری حمایت می کردند! آنها دولتی نبودند، نظامی هم نبودند، مردم عادی که زندگی به آنها هم سخت می گذشت .... و ماشین آدم کشی با تکیه بر همین یک سوم می خواست باقی را قلع و قمع کند.

برگرفته از کتاب " خاطراتی از زندگی زیر سایه دیکتاتوری" نوشته ایزابل آلنده

نوشته شده توسط وحید مصطفی زاده  | لینک ثابت |