لشکر پیروزها! شما از اول باخته بودید!
این شعر هم از نیما دهقانی عزیز:
از شوق اشکمان به ما گاز می زدند
بی هیچ گونه رعایت و اغماض می زدند
یا صاحب الزمان تورو جان خدا بیا....
این جمعه هم نیامدی و باز می زدند
دو میلیون و دویصت و بیست و دو هزار و دویصت و بیست و دو سال پیش در همچین روزایی در قبیله آران در اون ور شرق اروپای امروزی " داکهر ماهود اهدی ناجد" که کوتاه ترین و زشت ترین مرد قبیله بود، بازی گوسفند را از رقیب بزرگ خود یعنی "ابکار هشامی راسجنی" برد و رئیس جدید قبیله شد.( بازی گوسفند روشی است که دو فردی که خواهان ریاست هستند، در دو طرف گله گوسفندان می ایستند و با درآوردن صداهای مختلف سعی می کنند گوسفندان بیشتری را جذب کنند.)
داکهر که رئیس قبیله شد، اعلام کرد: ما به هیچ قبیله دیگری باج نمی دهیم و حال همه رو می گیریم. در مورد یکی از قبایل هم گفت که باید توسط زمین بلعیده شود.
بعضی از بزرگان قبیله می گفتند، داکهر زیاد با آنها مشورت نمی کند و حرف های الکی می زند. اما داکهر گفت با بهتر از شما صحبت می کنم. وقتی پرسیدند مثلاً کی؟ جواب داد: من چون زبون حیوانات رو می فهمم، با آنها مشورت می کنم که خیلی از شما نخبه ترند!؟ مثل گاوها، گوسندها، اسب ها و ... تازه اینجا بود که تعداد خیلی کمی فهمیدند که چرا داکهر بازی گوسفند رو برد.
از دیگر تصمیمات دوران ریاست داکهر می توان به کم کردن سهمیه علوفه برای اسب و الاغ نام برد که باعث شد خیلی از اسب ها و الاغ ها بمیرند و صاحبانشون هم که مجبور بودند پیاده به این ور و آن ور بروند توسط گرگ ها خورده شدند و البته داکهر برای جبران جمعیت از دست رفته هر شب به چاله(خونه آن وقت ها) یکی از اهالی می رفت و شب آنجا می ماند!!!!؟
دوران هشتاد ساله ریاست داکهر با حمله قبایل دیگر و قیام همزمان عده کمی حیوان زبان و همراهی هزاران گوسفند به پایان رسید اما نسل قبیله آران از آن بعد پر از آدم های کوتوله و زشت بود که غذای اصلی شان علوفه بود!

برقرار باشی و سبز
گل من تازه بمون
نفسم پیشکش تو
جای من زنده بمون
باغ دل بی تو خزون
موندنی باش مهربون
تو که از خود منی
منو از خودت بدون
غزل و قافیه بی تو
همه رنج انتظاره
این همه شعر و ترانه
همه بی عطر و بهانه
موندنی باشی همیشه
لب پاییز و نبوسی
نشه پر پر شی عزیزم
مهربون گلم نپوسی
در خیالم هم نمی گنجید که در دنیایم ببینم آنچه را که دیدم در دیارم.
من دیدم تن های سوراخ شده ای را که گلوله نا مردمان آنها را دریده بود.
من دیدم باتوم خوردن دهان پیرزنی را که فریاد وامحمدا سر داده بود.
من دیدم دست و پا زدن جوانی را که تیغ مزدوران گلویش را بریده بود.
من دیدم صورت دختران دست بسته ای را که زیر چکمه های کوفیان زمان جا گرفته بود.
من دیدم جان دادن جوانی را که تیر دروغگویان سینه اش را شکافته بود.
من دیدم کتک خوردن استادی را که لب به اعتراض گشوده بود.
من دیدم فرق شکافته زنی را که فریاد هیهات منه ذله اش بلند بود.
من دیدم به خون غلتیدن دختری را که تیر ظالمان عالم حنجرش را شکافته بود.
من دیدم بدنی را که افراط آثار کابل خوردن جایی را برای تشخیص رنگ پوستش باقی نگذاشته بود.
من دیدم ظلم و جوری را که به ملتم رفت.
و من دیدم و فراموش نخواهم کرد، سیرت ناپاک درندگانی را که صورت هایشان را با عدالت محوری و مهرورزی رنگ کرده بودند.
و دیدگانم را درون قلبم حفظ خواهم کرد برای روزی که به پا خواهیم ایستاد و پرچم سبز مولایمان را بر فراز این ظلمتکده رنگ رنگ خواهیم افراشت.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد


